تبلیغات
غم شیرین - خاطره پدربزرگ
 
غم شیرین
لحظاتی باعشقی داشته باشید
دوشنبه 13 شهریور 1391 :: نویسنده : محمد جواد   
یه دفعه از پدربزرگم پرسیدم چه وقتی بیشتر از همیشه ضایع شدی؟ گفت: «اون قدیما وقتی که هنوز خیلی جوون بودم و تو دهاتمون زندگی می‌کردم، یه روز دختر خالم اومد در خونمون و گفت: بیا بریم خونه ما، اونجا خالیه! من هم خوشحال شدم و دنبالش رفتم. 
وقتی در رو باز کردیم و رفتیم تو دیدم که راست گفته، هیچ کس تو خونه نبود. دختر خالم گفت: من می‌رم تو اتاق تو هم 5 دقیقه دیگه بیا تو. منم 5 دقیقه دیگه رفتم تو دیدم همه می‌گن: تولد تولد 
تولدت مبارک..! » پدربزرگ به اینجا که رسید دیگه حرفی نزد. ازش پرسیدم:خوب که چی؟ چه ربطی داشت؟ گفت: « آخه ل .خ .ت رفته بودم تو!! » این اخریه یکم بد بود شما ببخشید د دی���.�

 





نوع مطلب : داستان خنده دار، 
برچسب ها : داستان پدربزرگ، پدربزرگ، داستان خنده دار، داستان اموزنده، تولد، ضایع شدن، بمب خنده،




درباره وبلاگ

سلام
ممنون که به وبلاگ ماسرزدید
امیدواریم لحظات باعشقی را دراین جاسپری کنید

فقط
.
.
.
نظریادت نره

مدیر وبلاگ : محمد جواد
پیداکن

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :