تبلیغات
غم شیرین - پیر مرد نابینا..
 
غم شیرین
لحظاتی باعشقی داشته باشید
دوشنبه 3 مهر 1391 :: نویسنده : محمد جواد   
فاصله دخترک تا پیرمرد یک نفر بود، روی نیمکتی چوبی، روبروی یک آبنمای سنگی. 
پیرمرد از دختر پرسید
- غمگینی؟ 
- نه
- مطمئنی؟ 
- نه. 
- چرا گریه می کنی؟ 
- دوستام منو دوست ندارن. 
- چرا؟ 
- چون قشنگ نیستم 
- قبلا اینو به تو گفتن؟ 
- نه. 
- ولی تو قشنگ ترین دختری هستی که من تا حالا دیدم. 
- راست می گی؟ 
- از ته قلبم آره 
دخترک بلند شد پیرمرد رو بوسید و به طرف دوستاش دوید، شاد شاد. 
چند دقیقه بعد پیرمرد اشک هاشو پاک کرد، کیفش رو باز کرد، عصای سفیدش رو بیرون آورد و رفت... 




نوع مطلب : داستان های عشقی، 
برچسب ها : پیرمردنابینا، پیرمرد، پیرزن، نابینا، دوست داشتن، زیبابودن، عاشقانه،




درباره وبلاگ

سلام
ممنون که به وبلاگ ماسرزدید
امیدواریم لحظات باعشقی را دراین جاسپری کنید

فقط
.
.
.
نظریادت نره

مدیر وبلاگ : محمد جواد
پیداکن

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :