تبلیغات
غم شیرین - ویران شدن درعشق اول
 
غم شیرین
لحظاتی باعشقی داشته باشید
شنبه 2 اردیبهشت 1391 :: نویسنده : محمد جواد   
 یادممی اد که 13-14سال داشتم که برای اولین بار عاشق شدم...
یه دختر خوشقیافه وخوش سیماکه توی کوچه ما زندگی می کردباخانوادش
هرروز من اونو می دیم نه یک بار نه دوبارنه سه بار بلکه درروز صدباراونو می دیم
چون 24 ساعته دم درپنجره بودم و منتظر بودم که ازخونشون بیام بیرون 
مادرم بامادرش همشایه های خوبی بودن هرروز مادرم بامادرش چه تلفنی یادیدار مادر اونو می دید


ادامه در<ادامه داستان>


تو میلان همه می دونستن که من اونو دوست دارم الاخودش؛حتی مادرم، پدرم  تمام دوستانم درکوچه 
وخیلی ازفامیلامون هرروز من اوننو بارها می دیم ودلبستگیم به اون بیشترمی شد
هرروز که می دیدمش می خواستم برم جُلوش وبهش بگم که دوست دارم واین کارومی کردم ومی رفتم جُلوش 
اما...اما تامی خواستم باهاش حرف بزنم نمی شد ،دهنم بسته می شد من که جلوهمه بلبل زبونی می کردم و
کسی نمی تونست توئ کل کل بامن دوام بیاره اما جلوی اون نمی تو نستم حتی یه کلمه حرف بزنم 
این صحنه بارهاوبارها تکرارشدتااین که یه روز ظهرانقدرباخودم تمرین کردم تا تونستم بهش بگم 
من مثل یه مردجلو رفتم وتو چشمای ابی قشنگش خیره شدم وبعد ازمکثی کوتاهی بهش گفتم:سلام...من یه چندوقته شما رومی بینم ونمی دونم یه حسی نسبت به شما دارم که نمی دونم اسمش چیه!ولی می دونم که به شما وابسته شدم!
تو چشمام خیره شده بودنمی دونستم که چیکارمی کنه برام گنگ بود
سرش روانداخت پایین وبه راهش ادانمه داد نمی دونستم ازاین حرکتش شادبشم یا گریه کنم بالا روخواستم نگاه کنم که خداراشکرکنم که تونستم این حرف هاروبزنم بهش که دیدم همه ازپنجره هاکلشون بیرونه !!!
سرم روانداختم پایین وباخونسردی به طرف خانه  رفتم.
3ساعت بیشترنگذشته بودکه تمام اهل کوچه این حرکت من خبرداشتن!!!
ام من به این چیز ها توجهی نمی کردم و مثل مجنون شده بودم حتی یه باربه خاطر این که هی جلوی اون ظاهر می شدم ازداداش بزرگش یه کوتک حسا بی هم خوردم  
اما من ازرو نرفتم و به کارهام ادامه دادن تا این که تونستم یه روز شمارشو بگیرم ازش یعنی خودش بهم داد
ازاین کارش خیلی متعجب شدم 
بعداون دیگه تلفنی روابطمون رو ادامه دادیم وبیرون قرارمی گذاشتیم.
اما دوستانم که ازعشق من به اون خبر داشتن بهم می گفتن اون دختر خوب وپاکی نیست
ولی من حرف های اونا رو قبول نمی کردم وبه رابطم ادامه می دادم 
1.5 بودم که بااون دوست بودم وهرروز به اون بیشترمی شد.
دوران خوبی رو سپری می کردیم تا این که .......
یکی ازدوستانم فیلمی روبرای من اورد..
نمی خواستم فیلم رو نگاه کنم اما دوستم گفت که :این فیلم فقط برای تو اوردم ومربوط به خودت است
وقتی فیلم رونگاه کردم انگاری تمام دنیاروی سرم خراب شد 
چون که تو اون فیلم عشقم بود ویه پسر یگه درحال......




نوع مطلب : داستان های عشقی، 
برچسب ها :




درباره وبلاگ

سلام
ممنون که به وبلاگ ماسرزدید
امیدواریم لحظات باعشقی را دراین جاسپری کنید

فقط
.
.
.
نظریادت نره

مدیر وبلاگ : محمد جواد
پیداکن

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :