تبلیغات
غم شیرین - امید...
 
غم شیرین
لحظاتی باعشقی داشته باشید
یکشنبه 10 اردیبهشت 1391 :: نویسنده : محمد جواد   
یکی بود یکی نبود ،چهارشمع به اهستگی می سوختند ودرمحیط ارامی صدای صحبت انها به گوش می رسید:
شمع اول گفت:من صلح وارامش هستم اما هیچ کس نمی تواند شعله مراروشن نگه دارد،من باوردارم که به زودی می میرم..."سپس شعله صلح وارامش ضعیف شد تا به کلی خاموش شد.
شمع دوم گفت:من ایمان هستم برای بیشترآدم هادیگردرزندگی ضروری نیستم،پس دلیلی ندارد دیگرروشن بمانم..."
سپس باوزش نسیم ملایمی،ایمان نیزخاموش گشت.
شمع سوم باناراحتی گفت:"من عشق هستم ولی توانایی ان راندارم که دیگرروشن بمانم.انسان هامن رادرحاشیه زندگی خودقرار داده اند واهمیت مرادرک نمی کنندانهاحتی فراموش کرده اندکه به نزدیکترین کسان خود عشق بورزند..."طولی نکشید که عشق نیز خاموش شد.
ناگهان.....
کودکی وارداتاق شدوسه شمع خاموش رادید.
"چراشما خاموش شده اید،شما قاعدتاٌ باید تا اخرروشن بمانید"
سپس شروع به گریه کرد.
انگاه شمع چهارم گفت:
"نگران نباش تازمانی که من وجود دارم،ما می توانیم بقیه شمع ها راروشن کنیم.
باچشمانی پرازاشک وشوق می درخشید،کودک شمع را برداشت وبقیه شمع ها راروشن کرد.

آری او همان شمع امید بود
نورامیدهرگراززندگیتان خاموش مباد!




نوع مطلب : داستان های عشقی، 
برچسب ها :




درباره وبلاگ

سلام
ممنون که به وبلاگ ماسرزدید
امیدواریم لحظات باعشقی را دراین جاسپری کنید

فقط
.
.
.
نظریادت نره

مدیر وبلاگ : محمد جواد
پیداکن

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :