تبلیغات
غم شیرین - عشق اصلی...
 
غم شیرین
لحظاتی باعشقی داشته باشید
جمعه 15 اردیبهشت 1391 :: نویسنده : محمد جواد   

دستمال کاغذی به اشک گفت:

قطره قطره ات طلاست کمی از طلای خود حراج میکنی؟

عشقم بامن ازدواج میکنی؟

اشک گفت ازدواج اشک و دستمال کاغذی؟

توچقدرساده ای  خوش خیال کاغذی...

توی ازدواج ما تو مجاله میشوی

چرک میشوی و تکه ای زباله میشوی

پس برو بی خیال باش عاشقی کجاست!

توفقط دستمال باش.

دستمال کاغذی دلش شکست

گوشه ای کنارجعبه اش نشست

گریه کردو گریه کردو گریه کرد...

در تن سفیدو پاکش دوید

خون درد!اخرش دستمال کاغذی مچاله شد

مثل تکه ای زباله شداوولی شبیه دیگران نشد

چرک و زشت مثل این و ان نشد

رفت اگرچه توی سطل اشغال

پاک بودو عاشق و زلال

اوباتمام دستمال های کاغذی فرق داشت

چون که درمیان قلب خود

یک دانه اشک داشت...!





نوع مطلب :
برچسب ها :




درباره وبلاگ

سلام
ممنون که به وبلاگ ماسرزدید
امیدواریم لحظات باعشقی را دراین جاسپری کنید

فقط
.
.
.
نظریادت نره

مدیر وبلاگ : محمد جواد
پیداکن

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :